داستان های اخلاقی

این وبلاگ مجموعه ای از داستانهی اخلاقی میباشد

عرض معذرت
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠   کلمات کلیدی:

درود برعزیزانم

من از این که چگونه دو تصویر زشت وارد وبلاگم شده بود متعجبم

و از شما عزیزان معذرت می خواهم

خداوند همه را هدایت کند


باتشکر از دوست عزیزم جناب بابادی
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠   کلمات کلیدی:
Sun, January 30, 2011 8:13:15 AM
دست پنهان
From:
parviz babadimargha <parbab1320@yahoo.com>   
Add to Contacts
To: shabafrooz123@yahoo.com  
Cc: parbab1320@yahoo.com

                                                                دوست عزیز آقای شب افروز

به خاطر ارادتی که به شما دارم  این داستان را برایت ایمیل کردم . انشاء الله که مورد عنایت  جنابعالی قرار گیرد .  بابادی

 

 

 بنام  خدا

 

این داستان  واقعی است .

 

          کارمندی اداری بودم ، که بعد از حدود سی سال خدمت در یکی از  وزارتخانه ها ، اکنون ( سال 1368) به افتخار بازنشستگی نائل شده بودم. ما که در یکی از شهرهای جنوبی کشور ساکن بودیم. قبل از بازنشستگی تصمیم گرفتیم که در شهر تهران سکونت اختیار کنیم. بنابراین در همان بحبوحه  طی کردن مراحل   پایان خدمتم در وزارتخانه ، آپارتمانی در تهران  خریداری کردم.  برای خرید مسکن  چند بار به تهران آمدم و به جنوب برگشتم، چون  پول کافی برای خرید مسکن نداشتم 0 از اداره وام  تقاضای وام کردم که  مورد موافقت  قرار گرفت و مقرر شده بود که  اقساط این وام بصورت ماهیانه از مستمری دریافتی ام کسر شود.. پس از  اتمام  معامله آپارتمان، همراه خانواده به  تهران آمده و در آپارتمان خریداری شده ساکن شدیم. این مهاجرت در تابستان  سال 1368 اتفاق افتاد . 

 

          قبلا دستوری فراگیر در سطح کشور  برای حقوق بازنشستگان  اعلام شده بود ، که  بطور یکسان برای همه وبا مبلغ  ثابتی به اجراء در آمده بود0 افرادی که در زمان  اشتغال دستمزد بیشتری دریافت می کردند، اکنون  با  تعدیل و یکسان سازی   مستمری در زمان باز نشستگی دچار کمبود و نارسائی  مالی می شدند. از جمله اینجانب  که طبق دستورالعمل  جدید  مبلغی در حدود سی و پنج تا چهل درصد کمتر از زمان اشتغال دریافت  می کردم. آماده کردن آپارتمان جدید از قبیل تعمیرات ، رنگ آمیزی و پیامد های خرید آن و  ........ باعث شده بود، که دخل و خرج ما  با هم  سازگار نباشند.

 

.        در همان ماه های ابتدائی سکونت در تهران ،  یکروز که برای دریافت  مستمری باز نشستگی از خانه بیرون می رفتم  با خود گفتم خدایا با این  درآمد اندک  چگونه از عهده  مخارج زندگی برآیم ، در حالیکه فکرم متوجه خداوند و قلباً منتظر مساعدت او بودم . خوااهشمند است با دقت کافی به این نکات توجه بفرمائید . به بانک رفتم.  نمی دانم می توانید حدس  بزنید که چه  اتفاقی در حال انجام بود؟. فکر می کنم اگر کسی این ماجرا را نخوانده باشد بتواند به این سوال  پاسخ درستی  ارائه دهد. و این مسئله قابل ذکر است  که این احتیاج و حالت اضطرار کاملا  بعد از واقعه ایست که در ذیل ملاحظه می نمائید .

 

       پس از دریافت  وجه مستمری  متوجه شدم که مبلغی بیشتر و تقریبا  دو برابر  مستمری تعیین شده  به حسابم واریز شده است . شک کردم شاید اشتباهی صورت گرفته باشد ، بعد پیش خود اینگونه استنباط کردم (که منطقی هم بود)  چـــون به  تازه گی  از خدمت در وزارتخانه معاف شده ام، این اضافه مبلغ مربوط به تسویه حساب  بازنشستگی می باشد که به من پرداخت شده و تقریبا با خیال راحت  به خانه آمده و در این خصوص تشویشی به ذهن خود راه ندادم .  زندگی به روال معمول ادامه  داشت و در آنماه مشکلی از نظر مالی برایم  پیش نیامد.  ماه بعد هم که برای دریافت  مستمری  به بانک مراجعه کردم  باز مبلغی البته  کمتر از  مبلغ  قبلی به حسابم  واریز  شده بود  . این دفعه دیگر  شکّم به یقین تبدیل شد ،که شاید  مسئله  آنگونه که من فکر میکردم نباشد . برای این منظور به حسابداری مربوطه رفتم  و ماجرا را برایشان  شرح دادم . کارمند حسابداری پس از مدتی که موضوع را بررسی نمود  متوجه  شد که  در اثر اشتباه  ثبت اطلاعات در  سیستم محاسباتی این مشکل به وجود آمده است.  یعنی اطلاعات  تکمیلی  وام  اخذ شده و جدید به درستی ثبت نشده و نتیجتا  در سیستم محاسبات وا می  برایم  منظور نگردیده.،  در نتیجه مبلغ قسط وام از حقوقم کسر نشده  و به علاوه مبلغ اقساطی را که در این مدت چهار  پنج ماه  پرداخته ام  به حسابم  بر گشت داده شده است.  او ضمن عذر خواهی از اشتباه پیش آمده ، اضافه کرد که حالا، چاره ای جز این  نیست که همه مبالغ اضافه ای که به حساب شما منظور شده در ماه بعد از حقوق شما کسر گردد و این در حالی بود که طبق مقررات موجود این اقدام  امکان پذیر نبود،  که یکبا ره مبلغ  زیادی  از در آمد ماهیانه کارمندی کسر شود . ولی  چون مشکلاتی برای حسابداری بوجود می آمد ، خود اجازه دادم که  این  برداشت را  انجام دهند  و در این وضعیت مالی  سخت تر از  قبل،  به  کرامت وبینش خداوند امیدوار بودم . حال شما خواننده عزیز می توانید حدس  بزنید  که بعد از این  چه اتفاقی خواهد افتاد ؟؟

 

           خودم را آماده کرده  بودم  که  این مبلغ اضافی در ماه آینده از حقوقم کسر شود، که در آنصورت نه تنها  در آمدی نمیداشتم بلکه مبلغی هم بدهکار می شدم . خلاصه  فکرم مرتب  متوجه  این بدهکاری ماه آینده بود . اقلاً  در آمد کمِ ،  ماه گذشته، بهتر از بدهکاری ماه آینده.بود.  خوب دقت کنید به بینید مشکل چگونه به سهولت و بدون دخالت کسی حل شد .  چند روزی از این ماجری گذشته بود که خبردار شدیم ، محدودیت  حقوق باز نشستگان برای دریافت  مبلغ ثابت و یکسان  برای همه از میان بر داشته شده و پرداختها بصورت عادی انجام خواهد گرفت . چون در سال 68  دیگر جنگ هشت ساله بین ایران و عراق  پایان یافته بود. از طرفی چون این مقررات از چند ماه پیش یعنی اول سال  وضع شده بود،  بنایراین علاوه بر پرداخت مستمری معمول ، مبالغ معوقه آنهم  در ماه آینده به حساب ما منظور می گردید. حالا این مبلغ چقدر بود؟  باور کنید اختلاف مبلغ اضافات معوقه،  با مبلغ کسر شده از مستمری ام ( بابت اشتباه پیش آمده)  بیشتر از چند صد تومان نبود. وبا این  شرائط دیگر نگران بدهکاری ماه آینده نشدم . کسر مبلغ ذکر شده در قبال مبلغ  اضافات معوقه  جبران شد.  مستمری  ماهیانه را  هم  کامل ، طبق روال عادی وبدون محدودیت زمان جنگ دریافت نمودم . گویا هیچ اتفاقی نیافتاده و وضع  مالی ما  بهیچوجه دچار کمبود و نقصان نشد . در این رابطه بیتی از غزل زیبای "حافظ"  مصداق بارزی از  این اتفاق خوشایند است .

   که میگوید : :

   تو بندگی چو گدایان،  به شرط مزد مکن که خواجه خود روش، بنده  پروری  داند


خلاصه ای از زندگی من
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢   کلمات کلیدی:

اشعارعرفانی

اشعار عرفانی

رضا محمدی( شب افروز)

بنام خدا

 

نام ونام خوانوادگی من رضا محمدی میباشم که درسال ۴۸ در تهران بدنیا آمدم واز آنجائی که مر حوم پدرم علاقه زیادی به شعر داشت ازهمان کودکی به شعر علا قمند شدم

دردوران دبیرستان به نویسندگی روی آوردم وآنهم در قالب داستانهای کوتاه وتخلص( آرام)را برای خودم انتخاب کردم ولی بارفتنم به خدمت مقدس آثارم از بین رفت وبه چاپ نرسیددرسال ۱۳۶۷ دردانشگاه تهران با آقای دکتر کیمنش که استاد ادبیات وشاعر با ذوقی میباشد آشناشدم

نعمت استادی این بزرگوار باعث شدقدر ت خودم را در شعر بسنجم    تا اینکه روزی در منزل استاد مجاهدی که از دولت شعر بهره وافری داشت یک غزل با تخلص آرام ارائه کردم دیگر شاعران که تخلص      آرام را برای یک شاعر جوان بی معنی تصور میکردند از من خواستند تا تخلصم را عوض کنم

منهم در همین فکر بودم تا اینکه یک شب قبل از خواب چند بیت سرودم که خوابم برد ودر خواب دیدم      که همراه بادیوانم خدمت استادی رسیدم او دیوان مرا گرفت وآن چند بیت را(که در آخر می آورم) برایم خواند ودر آخرش این بیت را اضافه کرد

شب فروزا تو مگو درد دلت را بر غیر       

لازم مذهب رندان همدم حوصلت است

از آن شب به بعد تخلص من شد( شب فروز) که خودم بیشتر علاقمند به (شب افروز ) هستم در     جلسه بعد که خدمت استاد مجاهدی رسیدم وتخلص جدیدم را ارائه کردم او خوشش آمد وگفت  تا  به حال این تخلص برای هیچ شاعری نبوده

بعد از فوت پدرم چون خیلی تنها شده بودم علاقمند به دراویش شدم ودر مورد آنها تحقیق کردم ولی متاسفانه آنها را با نفس عمل بیگانه یافتم بسیاری ازآنهاکاسه داغتر از آش بودندو پا را از ائمه معصومین فراتر گذاشته و برای خودشان آداب ورسومی ابداع کرده بودند که ریشه مذهبی وتاریخی نداشت

ودرجواب من میگفتند ما وقتی که بیجود میشویم اینکار ها را میکنیم من که می دانستم کلمه در ویش تغییر یافته کلمه درخویش است وبه معنای خود شناسی که پایه خداشناسی است میباشدومجموعه اعمالی است(نماز وذکرو دعا)که باعث تعالی روح میگردد آین حرفها برایم قابل قبول نبود

یک روز یکی از آنها که ادعایش میشد به من گفت در ویش را برای من معنا کن به او گفتم اگر الان خدا از تو بپرسد از من چه میخواهی تو چه جوابی میدهی او نگاه عمیقی به من کرد وگفت فلانو فلان و فلان

من به اوجواب دادم اولا بود و نبود اینها در مصلحت خداوند است! 

 ثانیا تو برا خدا تعین تکلیف می کنی!

تو باید از خدا فقط خودش را بخواهی(لا من لی غیرک)واین ممکن نیست مگر که ذهن مادی تو صفر بشود. آو نگاهی به من کرد وگفت تو می خواهی بگو ما درویش نیستیم گفتم نه از نظر من درویشی  بی نهایت پله دارد که پله اول برای کسی است که از همه انسانها گناهکار تر بوده ولی از روی غریزه میداند که خدائی هست وآخرین پله مخصوص معصومین میباشد چرا که حضرت علی (ع) میگوید اگر تمام پرده ها کنار بروند ومن خدا را ببینم ذرهای ازیقین من کم ویا زیاد نمی شود.پس همه درویش هستن ودرویشی دین ومذهب نیست بلکه میزان عتقاد هست

در پایان من دیدم او بفکر فرو رفته با شک و تر دید از من پرسید حال تو می گو ئی ما چه کار کنیم  من با لبخند همیشگیم جواب دادم:هر جه که خدا وند و ائمه معصومین گفته اند شما واجب و حرام ومستحب و مکروه دارید که واجب وحرام برای توفیق ومستحب ومکروه برای تعالی است

شما حضرت علی(ع) نمی شوید ولی میتوانیدسلمان و اباذر ومقداد باشید خوب بخورید و وخوب بیاشامید وخوب انفاق کنید پس کاسه داغتر از آش نباشید مغرور عبادت نگردید که ذره ذره دنیا در حال  عبادت خداوند هستند از خدا نترسید از خودتان بترسید که موجب خشم خداوند نشود . والسلام

توکه پیرانه سری چند خوری حیف جهان    

همه در کار جهان نظم و طریق و جهت است 

دل قوی دار که ما بنده حقیم و از او

هیچ بر ما نرسد هر جه رسد مصلحت است

چونکه او را سر لطف است تو مخور غصه وغم

درد و اندوه دلت را همه آخر صحت است

(شب فروزا) تو مگو درد دلت را بر غیر

لازم مذ هب رندان همدم حوصلت است


 
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢   کلمات کلیدی:
ازتوجه شما دوست عزیز سپاس گذارم
از وبلاگهای من دیدن کنید
ونظر دهید.متشکرم
shabafrooz-1.persianblog.ir
shabafrooz-2.persianblog.ir
shabafrooz-3.persianblog.ir
shabafrooz-4.persianblog.ir

سایت شعر نو
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱   کلمات کلیدی:

بنام خدا این سایت مربوط به شاعران جوان است ومن پیشنهاد باز دید از آن را دارم


بگو دردش بگوید با خدایش
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳   کلمات کلیدی:
معجزه عشق
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳   کلمات کلیدی:

بنام خدا

با قبولی در کنکور وارد دانشگاه تهران شدم.دل تو دلم نبود خیلی دوست داشتم محیط دانشگاه و هم کلاسیهایم را ببینم.باور کنید کار به ثانیه شماری کشیده بودبلاخره روز ثبت نام فرا رسیدوارد دانشگاه که شدم اسامی پذیرفته شدگان را روی دیوار زده بودنند تقریبا نیمی از گروه را دختر ها تشکیل می دادند رفتم از کلاسها دیدن کردم وای خدای من چه کلاسهای بزرگی تخته سیاه آنجا چند برابر دبیرستان بودحالا برای تشکیل کلاسها ثانیه شماری می کردم یادم نمی رود اولین روز دانشگاه راوقتی وارد شدم به همه سلام کردم ودست تکان دادم طرز لباس پوشیدن من ساده بود و فقط با تعدادی از آنها جور در می آمد رفتم آخر کلاس نشستم وبه دنبال یک دوست واقعی تک تک بچه هارا برانداز کردم .ولی نه! چیز به درد بخوری نبود

در کلاس باز شد ویک دختر چادری داخل آمد همان ردیف جلو نشست خیلی متین و با وقار به نظر می آمد اما در فرهنگ ما دوستی پسر و دختر معنا نداشت با آمدن استاد اولین جلسه تشکیل شد( چه حالی می داد این صحنه را میلیون ها بار تصور کرده بودم) در حضورو غیاب متوجه شدم که نامش نرگس احمدی است چون واحدهای ترم اول اجباری بود من و نرگس همه کلاس هارا باهم بودیم صبح با هم از خوابگاه می آمدیم وبعد از کلاسهاهم باهم بر می گشتیم روز پنج شنبه که کلاسهایمان تمام شد من برای رفتن به شهرستان سریعا به ترمینال رفتم با دیدن نرگس متوجه شدم که او هم همشهریم است خیلی برایم جالب بود که از قضا با او همشهری در آمدم وقتی رسیدیم ساعت ده شب را نشان میداداز اتوبوس که پیاده شدیم من دیدم او اطرافش را نگاه می کند فهمیدم که میترسد صبرکردم تا او سوار تاکسی شود همراه او سوار شدم راننده پرسید آقا مسیر شما کجاست که فوراً نرگس جواب داد او که فکر کرد ما با هم هستیم دیگر چیزی نپرسید نرگس را تا منزلشان همراهی کردم ولی هیچ حرفی بین ما زده نشد بدون خدا حافظی از هم جدا شدیم ولی او هم فهمیده بود که من به خاطرش مسیرم را تغییر داده بودم

شنبه ساعت ده صبح کلاس داشتیم من ساعت هفت ترمینال بود نرگس ساعت هشت آمد باهم به دانشگاه آمدیم بدون هیچ صحبتی وهر کسی کرایه خودش را حساب می کرد مانند دو غریبه بدون تعارف کردن بعضی وقت ها که در کلاس درس یا محوطه ویا اتوبوس کنار هم می نشستیم طوری وانمود می کردیم که اصلاً همدیگر را نمی بینیم در بعضی از مباحث درسی که با هم همکلام می شدیم خیلی بی احساس و محترمانه رفتار می کردیم ولی جالب این جاست که همیشه با هم بودیم منتظر هم می شدیم وبرای هم جا نگاه میداشتیم شرم وحیا دیواری بود نفوذ ناپذیر بین ما ولی گرما وصمیمیت همدیگر را احساس می کردیم بقیه همکلاسی ها چون با ما هم فرهنگ نبودند از ما فاصله زیادی داشتند

یک روز من جزوه ام را در اتوبوس جا گذاشتم فردا صحافی شده روی میزم بود یک روز هم او از کلاس اخراج شد ومن مطالب آن روز را برایش کپی گرفتم وروی میزش گذاشتم و مواردی از این قبیل خوبیهای همدیگر راجواب می دادیم ولی از کلام پرهیز مکردیم .شده بودیم مثل فیلمهای صامت چارلی

یادم نمی رود یک روز در ترمینال شهرستان من سه ساعت منتظر او ماندم ولی او نیامد نگران به در منزلشان رفتم اما شرم وحیا اجازه نمی داد از حال او جویا شوم مانده بودم چکار کنم کجا بروم از چه کسی بپرسم آخر ازناچاری به تهران آمدم هر دقیقه برایم مانند سالی بودفردای آن روز که سر کلاس رفتم ودیدم آمده گوئی تمام دنیا را به من داده بودند میخواستم سجده شکر بجا بیاورم

اوهم با وقار واحساس مرا نگاه کرد ما برای اینکه بیشتر با هم باشیم بشدت درس می خواندیم تمام کلاسهایمان مشترک بود ودیگر رقیب هم شده بودیم ولی هر کدام آروزوی موفقیت دیگری را داشتیم وکمتر با دیگر همکلاسیها ارتباط بر قرار می کردیم دو سال از تحصیل ما گذشته بود وما هنوز برای هم ناشناخته بودیم من وقتی دیگر دانشجویان پسر ودختر را می دیدم که بر خلاف ما هستند از خودم میپرسیدم که کار آنها درست است یا کار ما.روزی در دانشکده دختری می خواست در مورد کلاس با من صحبت کند که نرگس او را صدا کردنمی دانم  به او چه گفت که بیچاره همیشه از من فرار می کرد

تابستان فرار رسید به شهرستان رفتیم مجبور بودیم دو ماهی دوری همدیگر را تحمل کنیم آخه ترم تابستانی ارائه نشده بوددر آن تابستان من روزی یک بار به در خانه شان میرفتم که شاید اورا ببینم ولی هیچ بار موفق نشدم

روزی که قرار بود اولین روز دانشکده باشد من صبح زود به ترمینال رفتم برای آمدن نرگس ثانیه شماری می کردم تا نرگس آمد از دور که مرا دید با گوشه چادرش چشمانش را پاک کرد معلوم بود که دارد گریه می کندولی نفهمیدم برای چه با خودم فکر میکردم که نزدیک شد بدون هیچ کلامی سوار اتوبوس شدیم به دانشکده رسیدیم آخرین ساعت همه داشتند کلاس را ترک می کردند که نرگس همان طوری که از جلوی صندلی من میگذشت نامه ای را به من دادبا تعجب نامه را باز کردم در آن فقط یک جمله نوشته شده بود(من ازدواج کردم)با خواندن این نامه دنیا بر سرم خراب شد داشتم دیوانه میشدم فقط می خواستم از او بپرسم چرا؟

ولی باز هم شرم وحیا مانع شد.آن ترم را مرخصی تحصیلی گرفته وبعد هم به دانشگاه دیگری انتقالی گرفتم ارتباط ما دیگر قطع شد ولی از همه دختر ها متنفر شده بودم احساس می کردم آنها نمی توانند معنی عشق را درک کنند

تحصیلاتم که تمام شد مدتی به خارج از کشور رفتم وبعد از آمدنم درشهر خودمان شرکتی زدم ومشغول کار شدم

از آنجائی که آدم موفقی بودم ظرف بیست سال در شهرمان سر شناس شده بودم همیشه سعی می کردم قسمتی از در امدم را صرف امور خیریه بکنم

یک روز که در دفتر کارم نشسته بودم منشیم گفت خانم جوانی تقاضای ملاقات با من را دارد با اینکه وقت وحوصله نداشتم ولی احساس خوبی به من گفت که اورا بپذیرم.او وارد اتاق من شد تا مرا دید اشگ شوق در چشمانش حلقه بست ودر جواب تعجب من با لبخند ملیحی که بر روی لبانش نمایانگر احساس شادیش بود خودش را بریده بریده معرفی کرد . من پریسا دختر نرگس احمدی هستم من نمدانستم چکار کنم گوئی او دختر خود من بود گوئی از وجود من جدا شده بود بطرفش رفتم که یک مرتبه او خودش را به پای من انداخت وبا گریه والتماس به من می گفت مادرم را ببخش اورا حلال کن من ناخواسته شانه های او را گرفتم وبلندش کردم واو روی صندلی نشست ولی با نگاه معصومانه ای به من گفت من شما را نمی بخشم شما می توانستید پدر من باشید

من که یک لحظه لذت پدر بودن را در وجود خودم احساس کردم

در جوابش گفتم تواز حالا دختر من هستی و مرا پدر خودت بدان قلبم می خواست منفجر شود در این سالها شاید هزاران بار من به در خانه نرگس رفته بودم وبرای آگاه شدن از حال او ثانیه شماری می کردم بلاخره پریسا که متوجه زجر انتظار من شدم بودشروع به صحبت کرد

در همان تابستان نفرین شده مادر بیچاره ام را به زور به عقد پدرم در آوردندوزندگی لعنتی آنها شروع شد پدرم که مرد کج خیال وبی فرهنگی بودکم کم با ادامه تحصیل مادرم مخالفت کردو همین مسئله باعث شد که بعد از جهارسال زمانی که من در دوسالگی احتیا ج به مادر داشتم او در بیمارستان روانی بستری شود

همیشه اسم شما را بر زبان می آورد وزمانی که حالش خوب بود از شما تعریف میکرد من با اسم ویاد وعشق شما بزرگ شدم پدرم بعداً ازدواج مجدد کرد ومادر بیچاره ام در بیمارستان فراموش شد در این مدت فقط من به او سر میزدم دیروز شما به بیمارستان جهت عیادت رفته بودید که مادرم شما را دیده بودو با عجله مرا خواست تا پیش شما بیایم وحلالیت بطلبم من نفس عمیقی کشیدم ودر دل خدا را شکر میکردم که یک بار دیگر می توانستم نرگسم را ببینم  یک دفعه متوجه سنگینی نگاه پریسا شدم اخمهایم را در هم کشیدم وگفتم من هرگز اورا حلال نمی کنم مگر. که پریسا داخل حرفم پرید وگفت مگر که چی هر چه باشد خودم قبول می کنم

نگاه شیطنت آمیزی به او کردم و گفتم مگر از پدرت طلاق بگیرد وزن من شود می خواهم از او انتقام بگیرم پریسا لبخند تلخی زد وهمانطور که سرش را تکان میدادگفت از مرده از جنازه از مریض روانی حرفش را قطع کردم وگفتم نه اول با عشق و محبت زنده اش میکنم وبعد تا زنده است در قلب خودم زندانیش می نمایم پریسا با نگاهی پر از تعجب پرسید آیا میشود من جواب دادم این قلب من مخصوص مادرت هست وتا به حا ل جای کسی نبوده توقدرت عشق را نمی دانی و همانطور که به طرف در میرفتم به او گفتم زود باش دختر تنبل مادرت چشم به راه است

به طرف بیمارستان به راه افتادیم گوئی مسیر صدبرابر شده بود دیگر داشتم کنترلم را از دست می دادم دستهایم می لرزیداز پریسا خواستم رانندگی کند عر ق سرد به پیشانیم نشسته بود به خودم می گفتم اگر او مرا نپذیرد اگر شوهرش اورا طلاق ندهد ولی ندائی در من میگفت  نرگس مال توست

به بیمارستان رسیدیم پاهایم کرخ شده بود به سختی خودم را حرکت می دادم همانطور که پریسا جلو جلو می دوید

پرستاری جلو آمد وگفت حالا وقت ملا قات نیست ولی تا مرا با آن حال دید اجازه ملاقات داد تنها وارد اتاق نرگس شدم اوروی تختش خوابیده بود چون تازه به او آرامش بخش داده بودند از پشت سرم در را بستم

صندلیم را کنار تختش گذاشتم و با دست صورتش را به طرف خودم بر گرداندم این نرگس من بود گل پژمرده ای که روزی با رنگ وبویش مرا مست خودش می کرد ولی هنوز هم آن وقار خودش را از دست نداده بود

چروکهای کنار چشمش حکایت از سالها تنهائی می کردحکایت از دردی جانسوز در این آتش هردوی ما پروانه بودیم ولی او بیشتر سوخته بود پس عاشق تر بودپریسا وپرستار هر دو وارد اتاق شدند نمی دانم چند ساعت منتظر بودم که احساس کردم پلکهای نرگس تکان می خورد حاظر بودم جانم را بدهم تا او چشمهایش را باز کندنمی دانید چقدر خدا را شکر میکردم که تا به حال کسی نتوانسته جای او را در قلبم بگیرد

او چشمهایش را باز نموداول با حالتی بهت زده مرا نگاه کرد بعد لبخند تلخی که حکایت از سالها درد جدائی میکرد بر روی لبان خشکیده اش نشاند از گوشه چشمانش قطرات اشک سرازیر شد من بی اختیار دستم را بر روی سرش گذاشتم واو بریده بریده میگفت احمد مرا حلال کن و من با بغضی که داشت خفه ام می کرد گفتم تو مرا حلال کن اگر من لیاقت تو را داشتم نباید تنها رهایت می کردم همگی در حال گریه کردن بودیم که من دیگر تحمل نداشتم از اتاق خارج شدم تا فضای اتاق عوض شود.برای روحیه او خوب نبود

پریسا از پشت سرم آمد پشت سر هم از من تشکر می کردکارت اعتباری و کلید آپارتمانم را به او دادم و گفتم بعد از ترخیص مادرت وگرفتن یک پرستار خصوصی اورا انتقال بدهد وبا پدرش هم در مورد طلاق صحبت کند به هر قیمتی که شده اورا به من برساند من در دفتر کارم منتظر هستم مثل دیوانه ها در خیابان قدم می زدم به دفتر کارم که رسیدم تلفن زنگ زد پریسا بود میگفت کارهای انتقال را انجام داده وپدرش هم با طلاق موافقت کرده آدرس آپارتمانم را به اودادم وبعد وضوع گرفتم ودورکعت نماز شکر خواندم

نمی دانید چقدر احساس خوشبختی میکردم.وامروز که در زایشگاه این داستان رابرای همسر پریسا تعریف می کنم خودم را خوشبخت ترین مرد دنیا می دانم ونرگس هم از همان لحظه به بعد بهبودی صدر صد یافت والان مشغول دعا کردن برا ی دختر و ونوه اش میباشد

ومن الله توفیق

نویسنده شب افروز


روزگار سخت
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩   کلمات کلیدی:

بنام خدا

چون در روستا زمینی برای کشاورزی نداشتیم زندگیمان خیلی کوچک وفقیرانه بود خانواده پنج نفره ای بودیم (من:لیلا-شوهرم :خسرو-مادر شوهرم :ننه زهرا- فرزند بزرگم:مراد-وفرزند کوچکم:زینب)شوهرم مجبور بود در راه آهن کارگری کند برای احداث سنگ خورد می کردندروزگار سختی بود خشکسالی قحطی گرانی بیداد میکردآنها که کشاورز بودند خیالشان راحت تر بود ذخیره ای در خانه داشتند ماهم مقداری گندم وچند گوسفندی در خانه داشتیم که همین ها باعث می شد کمتر غم فردا را بخوریم ودلمان خوش بود که امسال سال سختی نخواهیم داشت ولی چه کسی از فردا خبر دارد برف سنگینی آمد طوری که مردم مجبور بودند برای ترددشان تونل بزنند از بد حادثه مادر شوهرم مریض شد وچند روزی نکشید که از دنیا رفت خواهر شوهرهایم آمدندو گفتند میخواهیم برای مادرمان عزا داری کنیم وخرج بدهیم منظورشان همین مقدار گندم وچند گوسفند بودمن هر چه التماس کردم آنها زیر بار نرفتندوشوهرم هم تحت تاثیر آنها قرار گرفته بودومی گفت خدا بزرگ است ظرف چند روز تمام ذخیره ما مصرف شد که دیگر آه در بساط نداشتیم

خسرو هم از کار بیکار شد مانده بودیم چکار کنیم

به هر که رو میزدیم از خودمان بدتر خسرو آدم با آبرو وبا غیرتی بود از خوبی چیزی کم نداشت فقط عیبش این بود که آینده را نمی دیدما از وسایل منزل فقط یک گلیم داشتیم که ارزش فروختن داشت به او گفتم آنر بفروش وچیزی برای خوردن بچه ها تهیه کن او هم قبول کرد گلیم را برداشت وبه طرف شهر (اراک) به راه افتاد از پشت بام رفتنش را میدیدم ولی دلم عجیب شور میزد گوئی می دانستم که این رفتن برگشتی ندارددوروز گذشت از خسرو خبری نشد پیش خواهر هایش رفتم واز آنها کمک خواستم ولی آنها مرا زندند واز خانه شان بیرون کردند می گفتند من برادرشان را فراری داده ام ناچار پیش کدخدای روستایمان رفتم او مرد خوب و با خدائی بود به او گفتم که می خواهم دنبال شوهرم بگردم او که نمی خواست من تنهائی به شهر بروم ما را با خودش به شهر آورد وگفت چند روزی در شهر می ماند اگر خسرو را پیدا نکردم حتما با او به روستا برگردم

ومقداری پول هم به من داددر شهر همه جا را گشتم ولی خبری از او نبودیک رو ز یکی از آشنایان به من گفت که میتوانم در کارگاه قالی بافی مشغول کار شوم ازروی ناچاری قبول کردم ومشغول شدم صاحب کارگاه اتاق کوچکی به ما داده بود وپسرم هم در کارگاه حصیر بافی کار میکردیک سالی گذشت ومن توانسته بودم مقداری پول پس انداز کنم آن زمان کارهای ما که فرش وحصیر بود برای فروش به تهران می آوردندیک روز پیش صاحب کارگاه رفتم واز او خواهش کردم که مارا هم به تهران بفرستد شاید در آنجا خسرورا پیدا کنم

او هم که مردی با خدا ومهربان بود پذیرفت و آدرس شخصی به نام حاج آقاافتخاری که خریدار کارهای ما بود را به من داد وگفت مرد با خدائی است حتما پیش او بروم وبلاخره ما از پی سر نوشت راهی تهران شدیم وقتی به تهران رسیدیم پیش او رفتم وداستان خودم را برایش تعریف کردم بغض گلویش را گرفته واشگ در چشمانش حلقه بست به من گفت به خانه ما برو ودر آنجا راحت باش به خانه شان آمدم چون همسرش فلج بود به عنوان مستخدم مشغول به کار شدم خانه بزرگی بود وخدائی از مهربانی چیزی کم نداشتند چون آنها صاحب فرزند نمی شدند به بچه های من خیلی محبت می کردندمرادهم در بازار به عنوان شاگرد مشغول کار شد

ماجمعه ها را که تعطیل بودیم دنبال خسرو می گشتیم البته حاجی درشکه ای در اختیار ما گذاشته بود که خسته نشویم ولی اصلا از او خبری نبود یک روز برادرم با یکی از همشهری ها به نام جواد به دیدن من آمدند آنها از آسایش ما تعجب کرده بودند جواد که موقعیت مرا دید از من خواستگاری کرد ومن هم که دیگر از یافتن خسرو نا امید شده بودم و احتیاج به سر پناهی داشتم از روی ناچاری پذیرفتم وجواد هم در منزل حاجی مشغول به کار شدیک سالی گذشت وخدا دختری به ما داد که نامش را مریم گذاشتیم جواد مرد زحمت کش و خوبی بودولی خوب روزگار خیال ساختن با ما را نداشت حاج آقا افتخاری به رحمت خدا رفت وفامیلهایش ما را از خانه بیرون کردنداتاق کوچکی اجاره کردیم ولی از بخت بد جواد هم که کارگر ساختمان سازی بود در اثر حادثه از دنیا رفت حالا من مانده بودم وسه بچه قد و نیم قد البته مراد هنوز در بازار مشغول بود واین تنها در آمد ما به حساب می آمد

زندگی خیلی سخت می گذشت و باز هم خدا پدر خانم حاج آقا را بیامرزد که گاهی به ما همراهی می کرد مریم دو ساله بود که یکی دیگر از همشهری هایم به نام شاهپور به خواستگاریم آمد.باز هم از روی ناچاری پذیرفتم که ایکاش نم پذیرفتم شاهپور سه تافرزند داشت(به ترتیب جلال-مرضیه-ذکیه)که همگی بزرگ بودند او قبول کرد که از فرزندان من هم مراقبت کند در آمد شاهپور کفاف زندگیمان را نمی دادجلال که پسر بزرگی بود اصلاً کاری نبود و همیشه دنبال ولگردی بود به ناچار مجبور شدم دخترانم را به مرضیه وذکیه بسپارم وسر کار بروم آنها دختران معصومم را خیلی اذیت میکردندیک روز زمستان آمدم ودیدم مریم را در حیاط با آب سرد شسته اند او به شدت مریض شد بردمش بیمارستان ولی چون هزینه درمانش زیاد بود واقعا درمانده شده بودم از چه کسی می توانستم بگیرم بچه داشت در تب می سوخت از بیمارستان که بیرون آمدم آواره خیابانها شدم یکدفعه خودم را جلوی خانه بزرگی دیدم فکری به سرم زد با خودم گفتم بچه را پشت در این خانه می گذارم شاید آنها دلشان بسوزد ومداوایش کنند بعد از چند روز می آیم اورا پس می گیرم بچه را پشت در خواباندم ومحکم در زدم به سرعت پشت درختان خودم را مخفی کردم دیدم که در باز شد وپیره زنی بیرون آمد کمی اطرافش را نگاه کرد وبعد مریم نیمه جان مرا به داخل برد به خانه بر گشتم داشتم دیوانه میشدم بجز دخترم زینب کسی در خانه سراغی از او نمی گرفت سه روز کار ما گریه وزاری بود دیگر توان صبر کردن نداشتم به در آن خانه رفتم محکم در زدم همان پیره زن که مستخدم بود بیرون آمد داستان را برایش تعریف کردم ومریم را از او خواستم پیره زن سرش را پائین انداخت و گفت :ای روزگار

از صحبت های او فهمیدم که صاحبان آن خانه فرانسوی بودندوصاحب فرزند نمی شدند برای همین بعد از معالجه مریم اورا با خود به فرانسه برده اند و دیگر بر نمی گردند خیلی گریه وزاری کردم ولی چه می شد کرد لااقل از مردنش که بهتر بود پیره زن مرا دلداری میداد و میگفت اگر خوشبختی دخترت را می خواهی ناراحت نباش دختر تو از همه دختران این شهر خوشبخت تر است اورا به خدا بسپار وکلی در مورد خوبیهای آن خانواده صحبت کرد آز آنجا به خانه آمدم داشتم دیوانه می شدم خوابم برد در خواب مریم را دیدم که می گفت مادر ناراحت نباش جای من خیلی خوب است لباسهای خیلی قشنگی پوشیده بود همانطور که او را در بغل گرفته بودم از خواب بیدار شدم خیالم خیلی آسوده شده بود.شاید هم چون چاره ای نداشتم

یک سال از این داستان گذشت وخداوند پسری به من داد که اسم او را قاسم گذاشتم شاهپور خیلی به او علاقه داشت طوری که مورد حسادت بچه هایش قرار گرفته بودمخصوصاً جلال یک روز جلوی چشمان خودم او پایش را روی شکم بچه گذاشت وبه شدت فشار داد که همین باعث مرگش شد از این بابت من و شاهپور خیلی ناراحت شدیم ولی زورمان به او نمی رسیدبعد از این واقعه جلال همراه دوستان نابابش برای همیشه از پیش ما رفت ومرضیه و ذکیه هم هردو عروس یک خانواده شدند وخدا هم دختری به من داد که به یاد مریم بیچاره ام اسمش را مریم گذاشتم با آمدن آین بچه دیگر وضع ما بهتر شد مراد که در بازار برای خودش کاری راه انداخته بود ودرسش راه هم می خواند وبرای زینب هم پشت سر هم خواستگار می آمد وبلاخره زن یک نظامی شد ده سال از این داستان گذشت شاهپور از غم دوری جلال مریض شد مراد که خیلی دلسوز بود از دوستان قدیم جلال آدرسش را گرفت وبرای پیدا کردنش راهی خرمشهر شد یک ماهی از اوهیچ خبری نشد نمی دانستم چکار کنم پیش دامادم که نظامی بود رفتم او بعد از چند روز خبر داد که مراد را در خروشهر گرفته اند وبه خدمت نظام برده اند کمی خیالم راحت شد بعد از یک ماه خودش به مرخصی آمد نمی دانید چه شور و حالی داشت وقتی اورا در لباس سربازی میدیدم خیلی شکر خدا را به جا آوردم روزگار می گذشت ومراد هم از خدمت آمد ودر نظام مشغول به کارشد کار زیاد وناراحتی های روزگار مرا فرسوده کرده بود چشمانم ضعیف وپاهایم نا توان شده بودند وبرای مریم هم پشت سر هم خواستگار می آمد تا یکی از آشنایان به نام حسن آقاکه همسرش را تازه طلاق داده بود وبا مادرش زندگی می کرد پاپیش نهاد مرد خوش قلب وبا خدائی بود به غیر از من وشاهپور همه با این ازدواج مخالف بودند مخصوصاً که سر وکله جلال هم پیدا شد

یک روز حسن آقا به خانه ما آمد وگفت تکلیف مرا روشن کنید ما که از خدایمان بود جریان را برای او تعریف کردیم او ناراحت شد وگفت اگر شما بخواهید من امروز مریم را عقد می کنم وبعداً عروسی میگیریم شاهپور قبول کرد وهمان روز آن دو به عقد هم در آمدند

دیگر من نگرانی نداشتم وامروزهم که در بیمارستان بستری شدم ومنتظر مرگ میباشم شما عزیزان را به خدا می سپارم

ومن الله توفیق

نویسنده:شب افروز


← صفحه بعد